زبان و ادبیات فارسی ساری
باران باش و ببار ، مپرس کاسه ی خالی از آن کیست 
قالب وبلاگ

درس هشتم  داستان شير و گاو                   تهیه کننده : عین الله اسدی گرجی

     چنان كه در تاريخ ادبيات كليله ودمنه كتابي است مشتمل از داستان هايي از زبان حيوانات . اين كتاب در عهد ساسانياناز زبانسانسكريت به پهلوي نقل شدبعد ها عبد الله بن مقفع آن را از پهلوي به عربي ترجمه كرد .در نيمه قرن ششم هجري ابو المعاني نصرالله منشي كليله ودمنه را از عربي به فارسي برگرداند وامثال واشعاري  به فارسي وعربي بر آن افزود .نثر شيوا وسخته ي اين كتاب به گونه اي است كه مي توان آن را از امهاتكتاب هاي ادبي فارسي ونمونه ي بر جسته ي نثر فني به شمار آورد. 

 

                                                      داستان شير و گا و

   راي هدند فرمود برهمن را بيان كن از جهت من مّثّل ِدو تن كه كه با يكديگر  دوستي دارند و به تضريب نمّام خاين بناي آن خلل پذيرد وبه عداوت و مفارقت كشد . بر همن  گفت هرگاه كه به مداخلت شريري مبتلا گردند هر آينه ميان ايشان جدايي افتد ونظاير آن ، آن است كه 

نكات مهم

راي : راج ،راجه ، لقب وعنواني كه در قديم به پادشاهان وفرمانروايان هند مي دادند

برهمن :عالم وپيشواي مذهب برهمايي

از جهت من    :‌براي من

از جهت ِ، حرف اضافه ( داراي  دو تكواژ است. از جهت ، توجه داشته باشيد كه كسره از جهت  نقش نماي اضافه نيست وبه همين دليل به تنهايي يك تكواژ  ويك واژه به حساب نمي آيد.

مّثّل: مثال ، نمونه ،داستان

تضريب : دو به هم زني ، دو نفر را عليه يك ديگر واداشتن ، سخن چيني

نمّام : سخن چين  / خاين : خيانت كار

مرجع « آ ن( در بناي آن )» : دوستي

بنا :خانه ،عمارت  ،ساختمان

بناي آن (دوستي ) :اضافه ي تشبيهي ( دوستي : مشبه /بنا مشبه به

خلل : رخنه ، تبا هي، پراكندگي

عداوت : خصومت دشمني /مفرقت : جدايي ودوري ( اهميت املاي دارد )

كشد : بينجامد ،منتهي شود

مداخلت : مداخله كردن ، دخالت نمو دن

شِِِـرير : بسيار بد كار ، بد جنس ، بد ذات

 هر آينه : حتماً، بدون شك وترديد ( قيد تاكيد )

از نظاير آن : مشا به ، نظير ومثل ومانند آن (اهميت املايي دارد )

واژه هاي «دارند »  كشد » پذيرد »  « گردند »  و «افتد »  آرايه سجع

معني : :پادشاه هند به پيشواي برهمايي فرمود كه براي من داستان دو دوست را بيان كن كه دوستي آنها با دو بهم زني فردي سخن چين وخيانت كار از بين برود و به دشمني وجدايي بينجامد . برهمن پاسخ داد كه هر زمان كه شخص بد كاري در رابطه ي دوستي دو نفر دخالت كند ، حتمابين آنها جدايي مي ا فتد  ونظير اين موضوع آن است كه :

***بازرگاني بود  بسيار مال و او را فرزندان در رسيدند واز كسب وحرفت اعتراض* نمودند و دست اسراف به مال او دراز كردند .پدر موعظت وملامت ايشان واجب ديد و دراثناي آن گفت كه اي فرزندان ، اهل دنيا ، جويان سه رتبت اند وبدان نرسند مگر به چهار خصلت / اما آن سه كه طالن آن  ا ند فراخي معيشت است . رفعت منزلت ورسيدن به ثواب آخرت

نكات مهم

بسيار مال : ثروت مند ، دارا

او را فرزندان : فرزندان او ( « را » نشانه ي فك اضافه )

در رسيدند  : بزرگ شدند ، رشد كردند                                                                        

كسب :كاسبي در آمد /حرفت حرفه شغل ،كار

اعراض ،روي برگرداند ، پرهيز كردن ( اهميت املايي دارد )اسراف : از حد گذشتن ، زياده از حد خرج كردن ، زياده روي ، ولخرجي

نكته :توجه فرماييد « دست اسرف » اضافه ي استعاري نمي باشد .

دست اسراف دراز كردن كنايه از تساف وولخرجي نمودن

موعظت :موعظه ،پند ،نصيحت ( اهميت املاي دارد

اثنا : بين ،ميان ، در خلال ( اخميت املاي دارد )

اهل دنيا : مردم دنيا / دتبت :  رتبه ، مقام ، مرتبه

بدان : به آن /خصلت : ويژگي ، صفت ، خوي 

فراخي : وسعت ، گشادگي / معيشت : زندگاني ، آنچه به وسيله آن زندگاني كنند از خوردني وآشاميدني

فراخي معيشت : آسايش زندگي ، راحتي در كسب رزق وروزي

رفعت : رفيع شدن ،بلند قدري ،برتري ، بلند  مرتبه شده

ثواب :مزد ، پاداش ، جزا ( اهميت املاي دارد ) {صواب : راست ودرست }

آخرت : جهان ديگر

 واژه هاي سجع  (در رسيدند ، نمودند،  كردند ، رتبت اند ، نرسند ، معيشت ، آخرت   )

معني :   بازرگان بسيار ثروتمندي بود كه فرزندانش بزرگ شدند واز كسب درامد وپرداختن به شغل و كار روي برگرداندندو به اسراف وولخرجي انوال پدر پرداختند .پدر نصيحت وسرزنش آنان را ضروري دانست وبين پند ونكوهش به آنان گفت : كه اي فرزندان من، مردم دنيا خواهان سه مرتبه و درجه هستند وبه اين سه مقام نايل نمي گردند مگر اين كه داراي چهار ويچگي باشند   /اما آن سه مرتبه كه مردم به دنبال آن هستند / عبارت ان از 1)آسايش زندگي   2) بلند مرتبگي  3) رسيدن به پاداش آن جهاني

***وآن چهار كه به وسيلت آن بدين اغراض توان رسيد ،اٌلْفَغْدَنِ* مال است از وجه پسنديده وحُسن قيام در نگاه داشت  وانفاق در آن چه به صلاح معيشت  ورضاي اهل وتوشه ي آخرت پيوندد وصيانت ِ‌نفس از حوادس آفات آن قَذَ ر كه در امكان آيد .

به وسيلت : به وسيله ي

اغراض :خواست ها ، هدف ها ، جمع « غرض » ( اهميت املاي دارد )

الفغْدَن :‌اندوختن ،‌ذخيره كردن ( اهميت املاي دارد )

از وجه : از راه ، از طريق  (معناي ديگر وجه   : روي ، چهره ، قصد ، نيت ، پول )

حُسن ، نيكو شيدن ،زيبايي خوبي

قيام بر خواستن ،اتيستادن ، به پا خاستن ، اقدام كردن /  حُسن قيام : اقدام نيكو 

افاق :بخشيدن مال ، بخشش /صلاح : نيكي ، خير مصلحت   /رضا :رضايت ف خشنودي

اهل : خانواده

توشه : ذخيره ، زاد ، آذوقه

 صيانت : حفظ ونگهداري /صيانت نفس : حفظ ومراقبت از وجود

آفات : آفت ها : آسيب ها ، زيان ها ، جمع   « آفت »

در مكان آيد : امكان پذير باشد

پيوندد آيد : سجع

 معني : وآن چهار ( خصلت و ويژگي ) كه به وسيله آن به اين اهداف رسيد ؛ عبارت اند از : 1 ـاندوختن مال از راه پسنديده  (حلال )  2ـ اقدام نيك در محافظت آن اموال  3ـ بخشش در اموري كه به مصلحت  زندگي است ورضايت خانواده و ذخيره ي آخرت  را به همراه دارد  4ـ مراقبت خود از حادثه وبلا ها  تا آن جا كه امكان پذير مي  باشد ،

** وهر كه از اين چهار خصلت يكي را مهمل گذارد ، روزگار ، حجاب ِ مناقشت * پيش مرادهاي او بدارد  . براي آن كه هر  كس از كسب اعراض نمايد ، نه اسباب  معيشت ِ خويش تواند ساخت و نه ديگر ان در تعهد خويش تواند داشت و اگر مال به دست آرد وبه تثمير * آن غفلت ورزد درويش شود

نكات مهم

مهمل:  بيهوده ، بي كار گذاشته شده  (اهميت املاي دارد )  {مَحمل : كجاوه } مهمل گذار - رها كند ،بي اعتنا يي كند

حجاب : پرده ، پوشش

مناقشت : سخت  گيري ،‌در تنگنا آن داختن كسي

 حجاب منا قشت : اضافه تشبيهي  ( مناقشت : مشبه / حجاب : مشبه به ) مُراد :‌آرزو ، منظور

روزگار : تشخيص

حجاب مناقشت  پيش مراد هاي كسي داشتن : كنايه از « به سختي وتنگنا انداختن و مانع شدن آرزوي كسي

تعهد : عهده دار شدن ، كاري را بر عهده گرفتن ، عهد وپيمان بستن ( در اين جا به معناي  « سرپرستي ومراقبت واداره كردن » مي باشد )

تثمير : برخورداري ،بهره برداري ، بسيار كردن مال  ( هم خانواده « ثمره  » )

مرجع «آن» : مال

غفلت ورزيدن : كوتاهي كردن ، از ، سهو ، اهمال ، غافل شدن

زود درويش شود : جمله سه جزئي گزرا به مسند  ( زود: قيد / درويش : مسند / شود : فعل اسنادي )

واژه سجع  (گذارد ، بدارد ، نمايد ، ساخت ، آرد ،‌ورزد ، شود  )

معني  : وهر كس كه يكي از اين چهار مورد (ويژگي ) را رها كند (بي اعتناي نمايد ) ،روزگار او را به سختي و تنگنا مي افكند تا اين كه به آرزو ها واهدافش نايل شود . به آن كه علت كه شخصي  كه از كسب وكار دور ي نمايد ، نه مي توان لوازم زندگي خود را آماده كند ونه اين كه مي تواند ديگرن را سرپرستي واداره نمايد وچنان چه مال بدست آورد  ولي در افزوندن و بسيار كردن آن اموال كوتاهي كند به زودي فقيري و بي چيز مي گردد.

***پسران بازرگان عِظَتِ *پدر بشنودند ومنافع آن نيكو بشناخت  وبرادر مهتر ايشان روي به تجارت وسفر آورد وسفر دوردست اختيار كرد وبا وي دو گاو بود  يكي را  شَنْزَبه نام ديگر را  نَنْدَبه . در راه خلابي * پيش آمد ؛ شنزبه  در آن بماند  به حيلت آن را بيرون آوردند . حالي طاقت حركت نداشت . بازرگان مردي را براي تعهد * او بگذاشت تا وي را تيمار * مي دارد ؛ چون قوت گيرد بر اثر وي ببَرد .مردور يك روز ببود ، ملول گشت  شنز به را بر جاي  رها  كرد و برفت وبازرگان را گفت : سقط شد .

نكات مهم

عظت : پند دادن ، نصيحت كردن [هم خانواده ي «‌وعظ » و «موعظه » ] (اهميت املاي دارد   ــ  عزّت : مقام ، ارج ، عزيز شدن )

بشنودند : شنيدند

بشناخت:بشناختند، حذف شناسه ي«ند»به قرينه ي لفظي

مهتر:بزرگتر

روي آوردن :كنايه از « پرداختن به كاري ،مشغول شدن»

اختيار كردن :انتخاب

يكي را شنزبه نام :فعل « نام » حذف شده استبه قرينهي لفظي («را»:نشانه ي فك ــــ  نام يكي شنزبه بود )

ديگر را نندبه :«نام بود »حذف شده است به قرينه ي لفظي (را فك اضافه ــ نام ديگري نندبه بود)

خلاب: با تلاق

پيش آمد :پديدارشد

مرجع «ان»:خلاب (با تلاق )

حيلت : چاره انديشي ،تدبير

مرجع « او»:شنزبه

حالي ـ فورا ،در ان حال ،در ان لحظه

تعهد :مراقبت ، سرپرستي / تيمار : سرپرستي ، مراقبت (= تعهد )

 براثر :به دنبال

مزدور :فرد اجير شده ،كارگر ،مزد بگير،گماشته

ملوت گشت ــ  خسته و درمانده شده                                                 

 بر جاي:در جاي خود

بازرگان را :به بازرگان ( را : حرف اضافه به معناي «به»ــ  دستورتاريخي)

 

سقط : مردن ،هلاك (اهميت املايي دارد )

واژه هاي سجع  (آورد ، كرد ،شنزبه ، نندبه ،نداشت ، بگذاشت ،مي دارد ، گيرد ، ببرد ، ببود ، كرد ،شد )

 معني  : پسران بازرگان پند پدر را شنيدند و منافع و نتايج آن را به خوبي دانستند وبرادر بزرگ تر آنان به تجارت و مسافرت طولاني و دور ودرازي را در پيش گرفت وهمراه او دو گاوبود يكي شنزبه نام داشت وديگري نندبه . ودر بين راه باتلاقي پديدار شد ؛شنزبه داخل باتلاق گرفتار گشت ، با تدبير وچاره انيشي شنزبه را از باتلاق بيرون آوردن . در آن حال گاو توان حركت نداشت .بازرگان فردي را به مراقبت از او گماشت  تا از گاو مراقبت نمايد ؛

تا اينكه توانمند شود وپس از آن او را به دنبال آنها  ببرد . شخص گماشته شده يك روز تحمل كرد ، پس از آن خسته ودر مانده  شد ، شنزبه را در جاي خودش رها كرد و رفت و به بازرگان گفت كه او هلاك شد مرد )

***وشنزبه را به مدت ، انتشاعي * حاصل آمد ودر طلب چرا خور مي پو ييد تا به مرغزاري رسيد آراسته به اوانواع نبات واصناف رياحين .

چون يك چند انجا ببود و قوت گرفت ، بَطَر * آسايش و مستي نعمت  بدو راه يافت و به نشاط هر چه تمام تر بانكي بكرد بلند . ودر حوالي ان مرغزار  شيري بود وبا او وحوش وسباع * بسيار همه در متابعت و فرمان او و او هر گز گاو نديده بود وآواز او نا شنوده . چندان كه بانگ شنزبه  به گوش او رسيد ، عراسي بو راه يافت و نخواست كه سِباع بدانند كه او مي  بهراسد ؛ وبه هيچ جانب حركت نمي كرد .

نكات مهم

 به مدت ـ در طول زمان ، به مرورزمان

انتعاش : بهبود يافتن بيمار ، بر پا شدن افتاده

چرا خور : چراگاه

مي پوييد : جست وجو مي كرد  (پوييدن : دويدن ،به شتاب رفتن ، به هر سو رفتن وجست وجو كردن )

مرغزار : سبزه زار ، زينت شده

نبات : گياه / اصناف  انواع  : اقسام ، جمع صنف 

رياحين : جمع ريحان ، گباهي خوشبو ،سبزه ها  ( ريحان : نازبو ، هر گياه سبز وخوش بو )

يك چندي : مدتي

بَطَر : ناسپاسي نعمت ، در شادي ونعمت از حد گذشتن

نشاط : شادماني، خوشي ، خوش حا لي / وحوش : جمع وَحَش ، جيوانات غير اهلي

سباع : درندگان جمع سبع

متابعت : پيروي ( هم خانواده تبعيت و تابع )

نا شنوده : نشنيده / چندان كه : همين كه ، زماني كه

 هراس : ترس ، واهمه ( اهميت املاي دارد   ــ  حرس : نگهباني، پاسبان )

بر جاي سا كن بود : يك جا استاده بود ، از جاي خود حركت نمي كرد

معني : شنزبه به مرور زمان بهبود يافت و براي يافتن چراگاه به جستجو پرداخت تا اينكه به سبزه زاري رسيد كه به انواع گياه و اقسام  سبزه ها وگل ها خوش بو زينت شده بود . چون مدتي در آن جا به سر برد ونيرومند شد از آسايش ونعمت هاي فراوان كه نصيبش گرديه بود نا سپاس .سرمست گشت واز خوش حالي فرياد بلند ي كشيد ودراطراف آن چمن زار شيري ساكن بود همراه حيوانات وحشي ودرندگان بسيار ، كه همگي آن حيواناتتابع و فرمانبردار او بودند . و آن شير تا به حال گاو نديده وصداي او را نشنيده بود .همن كه صداي شنبزه را شنيد ترسي بر وجودش حاكم شد ونخواست كه درندگان بفهمن كه اومي ترسيد  در جاي خود ايستاد و هيچ حركتي نكرد .

*** ودر ميان اتباع خود دو شگال بودند .يكي را كليله و ديگري را دمنه وهر دو  دَهاي تمام داشتند. دمنه حريص تر وبزرگ منش تر بود ، كليله را گفت چه مي بيني در كار مَلِك  كه بر جاي قرار كرده وحركت ونشاط فرو گذاشته ؟

كليله گفت : تو را با اين سوال چه كار ؟وما بر درگاه اين ملك آ سايشي داريم وطعمه ا ي مي يابيم و از آن طبقه نيستيم كه به مفا وَضَت * ملوك مشرف توانند شد تا سخن ايشان به نزديك پادشاهان محل اسماع تواند يافت . اين حديث در گذر .

نكات مهم

اتباع : پيروان ( اهميت املاي دارد  [اطبا : پزشكان ]

شگال :‌شغال 

يكي كليله را نام بود : نام يكي كليله بود ( را  نشانه ي فك اضافه )

ديگر را دمنه :نام ديگري دمنه بود ( را  فك اضافه )

 دهَا : زرنگي ، هشيار ، زيرككي ( اهميت املاي دارد )

حريص : زياده خواه ، آزمند ، طمع كار )

 بزرگ منش : بلند همت ،كسي كه بدنبال كسب مقام وبزرگي باشد

كليله را : به كليله / چه مي بيني؟: نظرت چيست ؟/ مَلَك : پادشاه ، سلطان

بر جاي قرار كرده است : در يك جا ماندگار شد ه است

فروگذاشته  : از دست داده 0 فعل است  به قرينه ي لفظي حذف شده است 9

 تو را با اين سوال چه كار ؟: استفهام انكاري ، تو با اين سوال چه كار داري ؟ ( را   نشانه ي مالكيت )

طعمه : خوردني :، رزق وروزي / طبقه : گروه ، صنف

مشرَف : شرف يافته ، شرف يابي

سخن ايشان : مرجع ايشان ـ  كليله ودمنه

 استماع : گوش دادن ، شنيدن

در گذر : صرف نظر كن

  معني :   در بين پيروان شير دو شغال بودند كه يكي كليله وديگري دمنه وهر دو شغال زيرك و هوشيار بودند . دمنه زياده خواه تر و بلند همت تر بود ف به كليله گفت : نظرت در مورد احوال پادشاه چيست  كه در يك جا ماندگار شده وحركت وششاذابي خود را از دست داده است؟كليله پاسخ داد : اين سوال به تو  ار تباطي ندارد ما در در گاه اين پادشاه راحتي وآسايش داريم ، غذايي پيدا مي كنيم  وما از آن گروه نيستيم كه شايستگي گفت وگو وهم نشيني با پادشاهان را داشته باشيم تا به سخن ما گوش فرادهند . از اين موضوع صرف نظر كن .

***دمنه گفت : هر كه  به ملوك نزديكي جويد ، براي طمع قوت نباشد كه شكم به هر جاي وبه هر چيز پر مي شود .فايده تقرب به مولوك رفعت منزلت است  واصطناع * دوستان وقهر دشمنان ، وقناعت از دنا ئت * همت و قلت مروت باشد . و هر كه را او همت طعمه باشد در زمره ي بهايم معدود گردد . چون سگ گرسنه كه با استخاني شاد شود وبه پاره اي نان خشنود گردد  وشير باز اگر در ميان شكار خرگوش كوري ببيند ، دست از خرگوش بدارد و روي به گور آرد .

نكات مهم

قوت :روزي ،‌طعام  ، خوردني

تقرب : نزديكي جستن ، نزديك بودن

اصطناع : كسي را پروردن ، يعني ، اورا به خود نزديك كردن وبه او نيكي كردن ، بر گزيدن

قهر : چيره شدن ، غلبه كردن ( اهميت املاي دارد )

دنائت ، پستي ( اهميت املاي دارد ) دنائت همت : كم همتي

قلت : كمي ، كم ، بودن / مروت : جوان مردي ،مردانگي / زمره : گروه ، جماعت ، رديف

 بهايم : چارپايان   / معدود گردد : به شمار مي آيد

در زمره بها يم معدود گردد : در دريف جانوران به شمار مي آ يد

عبارت « قناعت از دنائت همت وقلت مروت باشد و ...» [تا آخر ]  ارتباط معنايي دارد با :

1ـ مده قرار به پستي دلا ،بلندي جوي    چو صدر هست قناعت به آستانه مكن

2ـ چون به دريا مي تواني راه يافت            سوي يك شبنم چرا بايد شتافت 

پاره : تكه ،‌مقدار ي

دست بدارد : كنايه از رها كند ، منصرف شود  / روي آرد : كنايه از اقدام كند توجه نمايد

عبارت « چون سگ گرسنه كه ..روي به گور آ رد » تمثيلي براي موضوع مطرح شده قبلي

معني :  دمنه گفت هر كه خود را به پادشاهان نزديك گردند ،هدفش كسب روزي و غذا نمي باشد چرا كه شكم در  هر جايي وبا هر چيزي پر مي شود . فايده نز ديكي به پادساهان ، بلند مرتبگي ( والا مقامي ) و گزينش دوستان ونيكي كردن به آنان وغلبه بر دشمنان است .وقناعت (راضي بودن از وضع موجود ) به دليل پستي همت (بي همتي ) و كمبود مروت ومردانگي است و هر كس كه همتش تنها مصورف  به دست آ وردن غذا است وي در رديف جانوران ( چارپايان ) به شمار مي آيد همانند سگ گرسنه اي كهبا ديدن يك استخوان شاد مي شود وبه تكه اي نان راضي وشير چنان چه در حين شكار خر گوش ، گورخري را ببيند ، خرگوش را رها ميكند وبه شكار گور خر مي پردازد .

*مفهوم عبارت پاياني (چون سگ گرسنه .) توجه به منزلت بالا ، بزرگ منشي ، زياده خواهي ونفي نكوهش قناعت است .

***كليله گفت  شنودم آن چه بيان كردي ؛ لكن  به عقل خود رجوع كن و بدان كه هر طايفه اي را منزلتي است وما از آن طبقه نيستيم كه در اين درجات را مرشح توانيم بود و در طلب آن قدم توانيم گذارد .

دمنه گفت :مراتب ميان اصحاب مروت و ارباب همت مشترك ومتنازع است هر كه نفس شريف دارد  خويشتن را از محل وضيع به منزلت رفيع مي رساند وهر كه را راي ضعيف وعقل سخيف است از درجت عالي به رتبت خامل گرايد.

نكات مهم

به عقل خود رجوع كن : كنايه از اين كه « فكر كن »،عقلت را به كار بينداز

طايفه اي را : « را »  ــ   نشانه مالكيت  (دستور تاريخي )  ــ  [ هر طايفه اي منزلتي دارد ]

اين درجات : منظور  ــ‌ همنشيني با پادشاهان

 مُرشَح  : به تدريج پرورده آماده گشته براي كاري

قدم گذراردن براي كاري : كنايه از  « شروع كردن وانجام كار ، اقدام نمودن  »

اصحاب مروت : بزرگ مردان / ارباب : صاحبان كار ، مالكان (جمع رب ) / ارباب همت : انسان هاي با همت وپر تلاش

متنازع : آن كه با ديگري نزاع داشته باشد  ( اهميت املاي دارد )

نفس شريف : نهاد ( باطن )   ارزشمند

وضيع : فرو مرتبه ، پست ( اهميت املاي دارد )

هر كه را : « را »  ــ نشانه مالكيت 

راي : نظر

 سخيف : سست ،‌ضعيف ، ناقص ، سبك  / خامل : بي ارزش ، بيقدر  = وضيع  = سخيف

گرايد : از مصدر گراييدن =ميل كردن ، گرايش پيدا نمودن

معني : كليله گفت : آن چه گفتي ، شنيدم ، اما عقل وفكرت را به كار بيا نداز و بدان ( آگاه باش )  كه هر گروه مقام ومنزلتي دارد وما (كليله ودمنه ) آن طبقه نيستيم كه آماده وشايسته كسب اين رتبه ها ( هم نشيني با پادشاهان ) باشيم و بتوانيم وارد اين جايگاه شويم . رتبه ها ودرجات بين بزرگ مردانو انسان هاي با همت وپر تلاش امري مشترك و رقابتي است (باي كسب رتبه ها در نزاع ورقابت خستند )هر كس كه نهاد و وجودي ارزشمند دارد خود را از جايگاه پست وپايين به مكان  والا وعالي مي رساند وهر فردي كه داراي فكر ضعيف وعقل ناقص است از مرتبه عالي به رتبه ي بي ارزش و پايين ميل مي كند  (مي رسد)

***كليله گفت اين راي چيست كه انديشيده اي ؟

گفت من ني خواهم كه در اين فرصت خ.يشتن را بر شير عرضهكنم  كه تردد وتحير بدو راه يافته است و اورا به نصيحت من تفرجي حاصل آيد وبدين وسيلت قربتي وجاهي يابم

نكات مهم

خويشتن را به شير عرضه كنم : خودم را به شير نشان مي دهم

 ترددك ترديد ، شك

 تحير : حيران ي، سرگرداني

تفرج : آسايش ، انبساط خاطر ، آرامش

 وسيلت :وسيله ، سبب

قربت : نزديكي  ( اهميت املاي دارد )

بدين وسيلت : متمم قيدي / قربتي : مفعول / جاهي معطوف به فعل / يابم : بيابم   ــ   فعل مضارع التزامي گزرا به مفعول

 معني : كليله گفت : چه مداني كه شير در مقام حيرت است

***گفت : به خرد وفراست خويش آثار ولايل آن را مي بينم كه خردمند به مشاهدت ظاهر باطن را بشناسد .

كليله گفت :چگونه قربت ومكانت جويي نزديك شير ؟كه تو خدمت ملوك نكردهاي و رسوم آن نداني .

نكات مهم

 در مقام حيرت است : حيرت زده (متحير ) است

فراست : زيركي ،تيز هوشي ، هشياري

آثار : نشانه ها

مرجع « آن »‌ : حيرت

ظاهر وباطن : (طباق )

مكانت : مقام ومنزلت ، موقعيت

جويي : جست وجو كني ، فعل مضارع اخباري   ــ   دستور تاريخي

معني : كليله گفت : از كجا فهميده اي كه شير حيرت زده و سر در گم است ؟ (دمنه) جواب داد : با عقل و زيركي خود ، نشانه ها واسباب اين حيرت را مشاهده مي كنم . زيرا انسان خر دمند با مشاهده ي ظاهر چيزي به باطن آن پي مي برد . كليله گفت : چگونه مي تواني در نزد شير ، نزديكي و موقعيت يابي ؟ چرا كه تو (تابه حال ) در خدمت پادشاهان نبوده اي وبا راه رسم خدمت گزاري آشنا نيستي .

***دمنه گفت :چون مرد دانا وتوانا  باشد ،مباشرت كار بزرگ حمل بار گران او را رنجور نگرداند

كليله گفت :ايزد  ـ  تعالي  ـ  خير وصلاح وسلامت بدين عزيمت ، هر چند من مخالف آنم ،مقرون گرداند

دمنه برفت وبر شير سلام گفت : شير او را بخواند و گفت كجا مي باشي ؟ گفت  بردرگاه شير مقيم شد ه ا م وآن را قبله حاجت ومقصد اميد ساخته و منتظر مي باشم كه كاري افتد  ومن آن را به راي وخرد كفايت كنم

نكات مهم

 مرد : مجاز از انسان

مرد : نهاد /توانا : معطوف به مستند  /باشد : فعل اسنادي (جمله يه جزئي گذرا به مسند )

مباشرت : اقدام كردن ، دست به كاري زدن

 گران : سنگين

 بار گران :استعاره از «كارخطير، مسؤليت بزرگ »

رنجور :خسته در مانده

مباشرت : نهاد /كار : مضاف اليه / بزرگ : صفت مضاف اله  0وابسته ي وابسته )/حمل : معفوف به نهاد / بار : مضاف اله (وابسته ي  وابسته ) /او : مفعول / رنجور ك مسند / نگرداند : فعل گذرا به مفعول ومسند (جمله يچهار جزئي گذرابه مفعول ومسند )

صلاح : نيكي ، مصلحت (اهميت املاي دارد )  /عزيمت ك قصد، تصميم (اهميت املاي دارد ) مقرون ك همراه ، نزديك (هم خانواده قرين )

گرداناد : فعل دعايي (دستور تاريخي )

 مُقيم شده ام : اقامت و سكونت دارم

 مرجع آن : در گاه ملك 

 آن را قبيله ي حاجت ومقصد اميد ساخته : ارايه ي« تشبيه» (آن:مشبه/«قبله ي حاجت»و«مقصداميد»:مشبه به )

كاري افتد : كاري پيش آيد،فرماني صادر شود .به كنايه يعني «درخدمت هستم»

كفايت كنم:انجام دهم ،ازعهده برآيم

معني: دمنه گفت :اگر انسان ،داناوقوي باشد،انجام كار بزرگ وبردوش كشيدنبار سنگين مسئوليت خود او را خسته ودرمانده نخواهدكرد.كليله گفت :هر چند كه من مخالف اين كار هستم .خداوند بلند مرتبه ،خير ونيكيوسلامت به همراه اين تصميم تو همراه گرداند.(انشاء الله دراين كار موفق شوي ).دمنه رفت به شير سلام ودرود گفت.شير دمنه را دعوت كرد وبه او گفت :كه جايگاه تو كجاست ؟(دمنه)پاسخ داد:كه در دربار پادشاه (شير)سكونت دارم واين درگاه راقبله ي نيازهاي خود وخانه ي اميد وارزوهايم فرارداده ام و منتظر هستم تا كاري پيش آيد و من ان كار رابا فكر وتدبير خويش انجام دهم.

***چون شير سخن دمنه بشنود روي به نزديكان خويش آورد و گفت : عقل و مروت خويش پيدا آيد در ميان قوم ؛چنان كه فروغ آتش اگر چه فروزنده خواهد كه پست سوزد،به ارتفاع گرايد .دمنه بدين سخن شاد شد و گفت: واجب است بر كافه ي خدم و حشم ملك كه آن چه ايشان را فراز آيد ،از نصيحت باز نمايند و مقدار دانش و فهم خويش معلوم راي پادشاه گردانند كه ملك تا اتباع خويش را نيكو نشناسد و بر اندازه راي و اخلاص هر يك واقف نباشد، از خدمت ايشان انتفاعي نتواند گرفت و در اصطناع ايشان مثال نتواند داد.

روي به نزديكان خويش آورد و گفت :خطاب به حاضران(نزديكان) خود گفت

مرد:مجاز از «انسان»

خامل مزلت:آن كه مقامش پايين و بي ارزش باشد

بسيار خصم:آن كه دشمنان بسيار دارد

پيدا آيد در ميان قوم:در ميان جمع ،سرشناس و شناخته شده مي گردد(خود را نشان مي دهد)

فروغ: روشنايي ، تابش

فروزنده:روشن كننده آتش

پست سوزد: شعله دكمي داشته باشد، شعله ور نگردد

به ارتفاع گرايد: رو به بالا مي رود ،به سمت بالا ميل مي كند

عبارت«چنان كه فروغ آتش ... گرايد، تمثيلي است براي بيان و تفسير كلام قبلي شير

كافّه: همه ،همگي

خدم: جمع «خادم» ،خدمت گزاران

خشم: خويشان، خدمتكاران، بندگان

فراز آيد : به نظر مي آيد ، مشاهده مي گردد

بازنمايند:آشكار كنند،بگويند ، بيان كنند

   مقدار دانش و فهم خويش معلوم راي پادشاه گردانند: جمله چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند(مقدار:نهاد/ دانش:مضاف اليه/فهم: معطوف به مضاف اليه / خويش: مضاف اليهِِ مضاف اليه(وابسته ي وابسته)/ معلوم: مسند /راي: مضاف اليه /پادشاه: مضاف اليه مضاف اليه(وابسته ي وابسته) / گردانند:گذرا شده ي «گردند»،فعل گذرا به مفعول و مسند)

اتباع: پيروان(اهميت املايي دارد)

اخلاص: دوستي پاك و بي ريا،خلوص نيت و عقيده پاك داشتن ،مهر و محبت و دل بستگي فراوان

واقف: منفعت، سود ،بهره

اصطناع: انتخاب،گزينش

مثال: فرمان

معني: شير وقتي سخن دمنه را شنيد، خطاب به نزديكان خود گفت: انسان هنرمند و جوان مرد،هر چند كه مقامش پايين باشد و دشمنان فراواني نيز داشته باشد با عقل و مردانگي خود، در ميان جمع خود را نشان خواهد داد ؛ همان طور كه اگرروشن كننده آتش بخواهد و بكوشد كه شعله آتش پايين بماند، رو به بالا ميل مي كند.دمنه از اين سخن شير شادمان گشت و گفت: بر همه خدمت گزاران و بندگان واجب است كه هرآن چه از پند و راهنمايي كه به نظرشان مي رسد،آن ها را بازگو نمايند و بدين وسيله ،اندازه ي علم و فهم خود را بر پادشاه معلوم گردانند كه پادشاه تا پيروان خود را به خوبي بشناسد و به اندازه ي تدبير و دوستي خالصانه ي آن آگاه نباشد، از خدمت آنان نمي تواند بهره ببرد و به گزينش آن ها نمي تواند بهره ببرد و به گزينش آن ها نمي تواند فرمان دهد.

 

***چون دمنه از اين سخن فارغ شد ،اعجاب شير بدو زيادت گشت و جواب هاي نيكو و ثناهاي بسيار فرمود و با او الفي تمام گرفت و دمنه به فرصت خلوت طلبيد و گفت: مدتي است تا ملك را بريك جاي مقيم مي بينم و نشاط شكار و حركت فرو گذاشته است، موجب چيست؟شير مي خواست كه بر دامنه حال هراس خود پوشانيده دارد.

اعجاب:تعجب و شگفتي

زيادت گشت :زياد شد

 ثنا: مدح و ستايش(اهميت املايي دارد)،[سنا: نور و روشنايي]

اِلف: انس و دوستي(هم خانواده ي «اُلف»)،[اَلف:هزار] / اِلفي تمام گرفت)با او) الفت و انس بسياري گرفت

به فرصت خلوت طلبيد: در خلوت و تنهاي فرصتي پيدا كرد

فرو گذاشته است:رها كرده است

موجب: علت، سبب

معني: وقتي كه سخنان دمنه پايان پذيرفت، شگفتي شير نسبت به او بيشتر شد و پاسخ هاي زيبا و مدح و ستايش هاي فراواني (به دمنه ) ابراز نمود و با اواُنس بسياري گرفت و دمنه در خلوت و تنهايي فرصتي پيدا نمود و گفت: مدتي است كه شما را در يك جا ساكن مي بينم به طوري كه شادابي و شكار وحركت را رها نموده ايد،علت چيست؟شير مي خواست كه دمنه از ترس و وحشت او آگاه نگردد.

    ***درآن ميان، شنزبه بانكي بكرد بلند و آواز او چنان شير را از جاي ببرد كه عنان تمالك و تماسك از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت: سبب  اين آواز است كه مي شنوي. نمي دانم كه از كدام جانب مي آيد؛لكن گمان برم كه قوت و تركيب صاحب آن فراخورآواز باشد. اگر چنين است ،ما را اين جا مقام صواب نباشد.

نكات مهم

در آن ميان : در همان حين، در آن اثنا

از جاي ببرد: كنايه از «نگران و مضطرب ساخت»

عنان :افسار،لگام، دهانه اسب

تمالك: خود داري كردن، مالك نفس خود گرديدن

تماسك:خويشتن داري، خود را نگاه داشتن = تمالك

شدن: رفتن

   تمالك و تماسك: آرايه ي جناس ناقص اختلافي

عنان تمالك و تماسك: اضافه ي استعاري = استعاره ي مكنيه (تمالك و تماسك به اسبي تشبيه شده اند كه عنان و افسار دارند)

عنان تمالك و تماسك از دست كسي رفتن: كنايه از« بي اختيار شدن،عدم خويشتن داري »، «بي تابي و بي قراري»

راز گشاد:رازش را برملا كرد،آشكار و فاش نمود

تركيب: شكل و اندام

مرجع «آن»(در «صاحب آن»): صدا، آواز

فراخور:متناسب

«را»(ما را مقام): نشانه ي فك اضافه: مقام ما . دستور تاريخي

مقام: ماندن، سكونت،اقامت

صواب:درست، به مصلحت

ما: مضاف اليه/ اين جا: قيد/ مقام:نهاد/صواب:مسند/ جمله ي سه جزئي اسنادي

معني: در همان هنگام ،شنزبه فرياد بلندي كشيد و آواز او آن چنان شير راترسان و نگران نمود كه اختيار خود را از دست داد (بي قرار گشت) و راز نهان خود را براي دمنه فاش ساخت و گفت كه:علت بي تابي من اين صدا است كه مي شنوي . نمي دانم كه(اين آواز) ازكدام سمت مي آيد؛ اما تصور مي كنم كه قدرت و شكل و اندامِ صاحب اين صدا متناسب با آوازش باشد (يعني شخص بسيار قوي جثه و نيرومندي باشد)اگر چنين باشد،سكونتِ ما،در اين مكان به صلاح و مصلحت نيست.

***دمنه گفت: نشايد كه ملِك بدين موجب مكان خويش خالي گذارد و از وطن مالوف خود هجرت كند. اگر فرمايد بروم و او را بيارم تا ملك را بنده ي مطيع و چاكري فرمان بردار باشد.شير از اين سخن شاد شد و به آوردن او مثال داد.دمنه به نزديك گاو آمدوبا دل قوي،بي تردد وتحير با وي سخن گفتن آغاز كرد وگفت: مرا شير فرستاده است و فرموده كه تو را به نزديك او برم و مثال داده كه اگر مسارعت* نمايي، اماني دهم بر تقصيري* كه تا اين غايت روا داشته اي واز خدمت وديدار او تقاعد* نموده واگر توقفي كني، بر فور باز گردم و آن چه رفته باشد باز نمايم.

نكات مهم

نشايد:شايسته نيست

مكان خويشتن خالي گذارد:جايگاه خود را رها كند واز دست بدهد

مالوف:آشنا،الفت گرفته شده(اهميت املايي دارد)

هجرت:دوري كردن از وطن،كوچ كردن

اگر فرماييد:اگر دستور دهيد

بروم و بياورم:مي روم و مي آورمِ؛مضارع  اخباري ، دستور تاريخي

را (او را) :نشانه مفعول / را (ملك را): حرف اضافه به معني «براي»

ملك: متمم / بند ه اي: مسند / چاكري: معطوف به مسند/ مطيع و فرمان: صفت

مثال داد:دستور داد

دل قوي: كنايه از «اميد واري و اعتماد به نفس)

بي تردد: بدون ترديد و دودلي

مرا شير فرستاده است: خمله سه جزئي گذرا به مفعول(«م»:مفعول/ شير : نهاد/ فرستاده است :گذرا به مفعول،ماضي نقلي)

مسارعت: شتاب (هم خانواده «سرعت»)

امان دادن: زنهار و پنهان دادن

تقصير:كوتاهي (اهميت املايي دارد)

غايت: نهايت ، پايان (در اينجا «اندازه»)

تقاعد: خودداري ،سر باز زدن از انجام كاري(اهميت املايي دارد)

توقفي كني:سستي و سهل انگاري كني، شتاب نكني

بر فور: فوراً ، سريع

باز گردم: باز مي گردم .فعل پيشوندي مضارع اخباري

آن چه رفه باشد: هر آنچه كه اتفاق افتاده باشد،ماجرا

رفته باشد:فعل ماضي التزامي

باز نمايم: شرح و گزارش كنم

معني:دمنه گفت:شايسته نيست كه پادشاه به علت،جايگاه خود را رها كند(از دست بدهد)و از وطن آشنا و مأنوس خود دوري نمايد.اگر فرمان مي دهيد مي روم و او را مي آورم تا براي پادشاه بنده و چاكري فرمان بردار باشد. شير از اين سخن دمنه شاد گشت و دستور داد كه او را بياورد. دمنه به نزد گاو آمد و اميدوار و بدون ترديدبا او(گاو)شروع به صحبت نمود و گفت:شيير مرا فرستاده است ودستور داده تا تو را به نزد او ببرم و امر كرده است كه چنان چه شتاب كني،به خاطر كوتاهي كه تا اين اندازه مرتكب شده اي و از خدمت كردن وملاقات با شير خودداري نموده اي،به تو پناه مي دهم(از تقصيراتت مي گذرم و ان را ناديده مي گيرم )و اگر (در اين كار)سستي نماي فوراً باز مي گردم و ماجرا را براي(براي شير)شرح مي دهم.

***گاو گفت: كيست اين شير؟دمنه گفت:ملك سباع.گاو كه ذكر ملك سباع شنود،بترسيد؛دمنه را گفت: اگر مرا قوي دل گرداني و از بأس او ايمن كني ،با تو بيايم.دمنه با او وثيقتي كرد و هر دو روي به جانب شير نهادند.

نكات مهم

كيست اين شير:اين :صفت/ شير:نهاد/كي (= كه):مسند/است: فعل اسنادي/ شيوه ي بلاغي (= جابجاي اجزاي كلام)

سباع: جمع «سبع» ،جانوران درنده(اهميت املايي دارد)

ذكر: نام

را(دمنه را):حرف اضافه به معني «به»

قوي دل گرداني:كنايه از «اميد دادن،اطمينان بخشي»

بأس:غضب،عذاب،سختي(اهميت املايي دارد)

ايمن كني:امان و پناه بدهي

وثيقت: آن چه عهد و پيمان را استوار سازد.[هم خانواده «موثق»،«ثقه»](اهميت املايي دارد)

معني:گاو گفت اين شير كيست؟ دمنه پاسخ داد: پادشاه درندگان،گاو كه نام پادشاه درندگان را شنيد،ترسيد و به دمنه گفت: اگر مرا اميدواري بدهي(مطمئنم كني)و از عذاب غضب شير در امانم بداري، همراه تو مي آيم. دمنه پيمان استواري با او بست (قول اطمينان بخشي به او داد)و هر دوي آن ها به شير حركت كردند .

** چون به نزديك او رسيدند،گاو را گرم بپرسيد و گفت:بدين نواحي كي آمده اي و موجب آمدن چه بوده است؟ گاو قصه خود را باز گفت: شير فرمود كه اين جا مقام كن كه از شفقت و اكرام و مبرت و انعام ما نصيبي تمام ياوي.گاو دعا و ثنا گفت و كمر خدمت به طوع و رغبت ببست.شير او را به خويشتن نزديك گردانيد و اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود.

نكات مهم

گرم بپرسيد:آرايه «حس آميزي»/ گرم : با محبت ، دوستانه

بپرسيد:احوال پرسي كرد

مقام كن:اقامت كن شفقت:محبت،مهرباني

اكرام :بزرگ داشت ،احترام

مبرت: نيكي

انعام:نعمت دادن، بخشش

ياوي:«ياوي»صورت ديگري از «يابي»است

طوع:ميل،تمايل،اراده(اهميت املايي دارد)

كمر خدمت بستن:كنايه از آماده بودن

شير او را به خويشتن نزديك گردانيد: جمله چهار جزئي گذرا به مفعول و مسند(شير:نهاد/ او: مفعول/ خويشتن:متمم اسم/ نزديك:مسند/ گردانيد: گذار شده ي «گرديد»)

اعزاز:عزيز دانستن و بزرگ داشتن(اهميت املايي دارد)

ملاطفت:لطف و مهرباني

اطناب:زياذه روي كردن،افراط نمودن/ مبالغت:مبالغه كردن ،افراط و زياده روي = اطناب

معني:هنگامي كه به نزد شير رسيدند،(شير) با محبت و مهرباني از گاو احوال پرسي نمود و گفت از چه زماني به اين منطقه آمده اي و علت آمدنت چه بوده است؟ گاو سرگذشت خود را تعريف نمود.شير گفت كه در اين جا سكونت كن تا از محبت و احترام و نيكي و نعمت هاي ما بهره كاملي بيابي ،گاو دعا و ستايش گفت و با ميل و رضايت ،آماده ي خدمت گزاري گرديد .شير، گاو را به خود نزديك گردانيد  ودر مهرباني و گرامي داشت او افراط و زياده روي نمود.

***وروي به تحفص حال واستكفاش كار او آورد و اندازه ي راي و خرد او- به امتحان و تجربت-بشناخت وپس از تامل و مشاورت و تدبر واستخارت*، او را مكان اعتماد و محرم اسرار خويش گردانيد و هر چند اخلاق و عادات او را بيشتر آزمود ثِقتِ* او را به وفور دانش و كفايت و كياست و شمول فهم و حذاقتِ* وي زيادت گشت و هر روز منزلتِ وي در قبول و اقبال شريف تر مي شد تا از جملكي لشكر و كافه ي نزديكان در گذشت .

نكات مهم

روي آوردن:كنايه از «ميل نمودن به كاري،اقدام كردن»

تفحص:تحقيق و جست و جو(اهميت املايي دارد)

استكشاف:كشف كردن

تجربت:تجربه

تامل:تفكر،انديشيدن/ مشاورت:مشورت كردن/تدبر:انديشيدن،چاره انديشي= تامل

استخارت:استخاره،بهترين را خواستن،نيكوترين را جستن

مكان اعتماد گردانيدن:كنايه از«معتمد و امين دانستن»

مكان اعتماد:مسند/محرم اسرار:معطوف به مسند

ثقت:اعتماد كردن اطمينان(هم خانواده ي «وثيقه و موثق»)

به وفور:فراواني افزوني

كفايت:شايستكي ، سزاواري

كياست:زيركي،هوشياري

شمول:شامل شدن،همه را فرا رسيدن،احاطه كردن

شمول فهم:فهيم بودن،بهره مندي از درك و فهم

حذاقت:مهارت،چيره دستي(اهميت املايي دارد)

قبول:پذيرش

اقبال:طالع،بخت،نيك بختي

قبول و اقبال:آرايه ي اشتقاق

كافه:همه =جملگي

درگذشت:فرارتر رفت،بالاتر رفت

معني:به تحقيق و جست و جوي احوال و كارهاي او اقدام كرد و مقدار تدبير و دانش گاو را به وسيله اي امتحان كردن وتجربه شناخت و بعد از تفكر مشورت،انديشيدن و استخاره كردن،او را معتمد و محرم اسرار و امين خود قرار داد و هر چه قدر اخلاق و عادت هاي او را بيشتر امتحان مي نمود،اعتماد او به افزوني علم،شايستگي،زيركي،فهم و مهارت او نيز بيشتر مي گرديد و هر مقام او در پذيرش(مورد قبول واقع شدن) و نيك بختي والاتر مي گشت تا اين كه رتبه ي او از همه ي لشكريان و تمامي وابستگان و نزديكان بالاتر رفت.

***چون دمنه بديد كه شير در تقريب گاو چه ترحيب* مي نمايد،خواب و قرار از وي بشد . نزديك كليله رفت و گفت:اي برادر ضعف راي و عجز من مي بيني؟همت بر فراق شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم و اين گاو را به خدمت آوردم تا قربت ومكانت يافت و من از محل و درجت خويش بيفتادم.اكنون تدبير خلاص من چگونه مي بيني؟ كليله گفت :تو چه انديشيده اي؟

نكات مهم

تقريب:نزديك گردانيدن[هم خانواده ي«قربت،قريب،قرب،قرابت و...»] (اهميت املايي دارد)

ترحيب:به كسي مرحبا و آفرين گفتن،خوش آمد گويي

خواب و قرار از وي بشد:كنايه از«مضطرب وپريشان شد؛آرامش خود را از داد »

ضعف راي:تدبير ضعيف داشتن،ناداني

عجز: ناتواني

فراغ:آسايش،آسودگي خاطر(اهميت املايي دارد)،[فراق:دوري و جدايي]

مقصور گردانيدم:به كار بستم ،قرار دادم (اهميت املايي دارد)

غافل:بي خبر، ناآگاه

محل و درجت:قربت و مكانت

بيفتادم:اهميت املايي دارد

خلاص:رهايي

معني:وقتي كه دمنه متوجه شد كه شير در نزديك گردانيدن گاو به خود چه مقدار ابراز محبت مي ورزد و به او آفرين و مرحبا مي گويد(او را تحسين مي كند )مضطرب و پريشان شد.به نزد كليله رفت و گفت:اي برادر ناداني و درماندگي مرا مي بيني؟تلاش خود را براي فراهم شدن آسايش شير به كار بستم ولي در بهره مندي خود كوتاهي ورزيدم و اين گاو را به خدمت پادشاه آوردم تا اينكه منزلت و مقام يافت و خود من از جايگاه و مرتبه ي خويش دور شدم.اكنون  چه پيشنهادي براي رهايي من داري؟كليله پاسخ داد:تو خود چه انديشه اي كرده اي؟

***گفت:مي انديشم كه به لطايف حيل بكوشم تا او را درگردانم كه اهمال و تقصير را در مذهبحميت رخصت نبينم ونيز منزلتي نو نمي جويمكه به حرص وگرم شكمي منسوب شوم.

كليله گفت:اگر گاو را هلاك تواني كرد چنان كه رنج آن به شير باز نگردد،وجهي دارد واگر مضرتي بدو پيوندد،زينهار تا آسيب بر آن نزني.سخن بر اين كلمه به آخر رسانيدند و دمنه از زيارت شير تقاعد نمود.تا روزي فرست جست و پيش او رفت دژمي*.شير گفت:روزهاست كه نديده ام؛خير هست؟

نكات مهم

لطايف حيل:تدبيرها و چاره جويي ها نيك و پسنديده

لطايف:جمع«لطيفه»سخن نغز و پسنديده كه باعث نشاط و شادابي گردد

حيل:جمع«حيله»

او را در گردانم:او را منصرف كنم

اهمال:سستي و كوتاهي

تقصير:كوتاهي = اهمال / حميت:جوان مردي

مذهب:به معناي «دنيا و عالم»به كار رفته است

رخصت :اجازه

مذهب حميت:اضافه ي تشبيهي(حميت:مشبه/مذهب:مشبه به)

اهمال و تقصير را درمذهب حميت رخصت نبينم :در عالم جوان مردي،سستي و كوتاهي را جايز نمي دانم

گرم شكمي:كنايه از«طمع و حرص»

منسوب شوم:محكوم مي شوم،نسبت داده مي شوم (اهميت املايي دارد)

حرص:متمم اسم/گرم شكمي:معطوف به متمم اسم/منسوب:مسند/شوم:فعل اسنادي؛مضارع اخباري(مي شوم).دستور تاريخي

رنج ان به شير باز نگردد:شير رنجيده نشود

وجهي دارد:توجيهي دارد،قابل قبول است

مضرت:ضرر و زيان/مضرتي بدو پيوندد:ضرري به او(شير)برسد

زينهار:شبه جمله به معناي «مبادا،مواظب باش»

تقاعد نمود:خوداري كرد،سرباز زد(اهميت املايي دارد)

دژم:افسرده ،غمگين،اندوهگين/چون دژمي:ظاهراً«تشبيه» است؟!

روزهاست كه نديده ام:مفعول جمله(تورا)حذف گرديده است[روزهاست كه تورا نديده ام]

 معني):دمنه) گفت:فكر مي كنم كه با چاره جويي هاي پسنديده تلاش مي كنم تا او را منصرف نمايم كه در عالم جوان مردي،سستي و كوتاهي را حايز نمي دانم ونيز ديگر(براي خود)مقام و مرتبه اي جديد جست و جو نمي كنم كه به حرص وطمع متهم و منسوب مي گردم.كليله گفت:اگر بتواني گاو را به گونه اي از بين ببري كه شير از آن بابت رنجيده نگردد،خوب است  (قابل توجيه مي باشد) وچنان چه در اين ميان،صدمه و زياني به شير برسد،مبادا كه به  گاو آسيب برساني . سخن خود را در اين جا به پايان رسانيدند و دمنه از آن پس از ملاقات با شير خوداري كرد. تا اينكه يك روز فرصت مناسبي يافت و غمگينانه وبا حالتي افسرده به نزد شير رفت.شير گفت:مدت هاست كه تو را نديده ام؛امر خيري در ميان است؟

گفت:آري.فرمود كه باز گوي.گفت:در حال فراغ خلوتي راست آيد.گفت:اين ساعت وقت است.زودتر باز بايد نمود كه مهمات تاخير بر ندارد و خردمند مقبل كار امروزبه فردا نيفگند.

دمنه گفت:خردمند را چاره نباشد از گزارد حق،چه هر كه بر پادشاه نصيحتي بپوشاند و اظهار درويشي و فاقه بر دوستان جايز نبيند،خود را خيانت كرده باشد.

نكات مهم

در حال فراغ خلوتي راست آيد :در خلوت ومحرمانه بايد اين موضوع را بگو يم

اين سا عت وقت است :الان موقع آن است (مناسب است )

زوتر: فرايند واجي «ادغام »= زوتر (زبان فارسي 3)

باز بايد نمود :بايد بازگو كرد ،آشكارساخت

مهمات :كارهاي مهم

مقبل:صاحب اقبال ،خوش بخت

كار امروز را به فردا نيفكن :آرايه ي«تمثيل »

«را» (خردمند را :نشانه ي مالكيت(خرد مند چاره اي ندارد)

گزارد:گزاردن ،بيان كردن ،به جا آوردن ،گفتن (اهميت املايي)

اظهار : بيان نمودن ،آشكار كردن

فاقه :فقير ،تنگ دستي ، نداري =درويشي

جايز :روا

«را»(خود را ): حرف اضافه به معني «به»= به خود

** شير گفت : وفور امانت تو مقرر است و آثار آن چه تازه شده است ،باز نماي.دمنه گفت :شنزبه بر مقدمان لشكر خلوتها كرده است و هر يك را نوعي استمالت نموده وگفته كه «شير را آزمودم واندازي زور و قوت او معلوم كرد راي و مكيدت او بدانست و در هر يك خللي در تمام و ضعفي شايع ديدم »

نكات مهم

وفور امانت تو مقرر است :امانت داري تو كاملا معلوم است

مقرر: ثابت و برقرار شده .معلوم و مشخص گرديده

مرجع «آن»(در«آثار آن»):امانت داري

آثار آن بر حال توضاهر : نشانه هي صداقت و امانت داري در كارها تو نمايان است

فعل «است» بعد از واژي «ظاهر»به قرينهي تفظي حذف شده است

ان چه تازه شده است ـــ  ان چه تازه اتفاق افتاده است

باز نماي :بگو ، اشكار كن

مقدمان :فرماندهان

خاوت رها كرده است : جلسات خصوصيو محترمانه تشكيل شده است

استمالت: دل جويي،دل خوش كردن

معلوم كرد :معلوم كردم(حذف شناسه ي «م»به قرينه لفظي فعل «ازمودم»)

مكيدت:حيله گري،چاره گري

بدانستم ــــ شناسه ي«م»از اخر فعل هاي«كرد»و«بدانست»به قرينهي لفظي حذف شده است

خلل: تباهي،اسيب

شايع :اسكار (به معناي «پراكنده ومنتشرشده»نيزامده است )

معني:شير گفت: امانت داري تو (براي ما ) كاملا معلوم و ثابت شده و نشانه هاي ان دركارهاي تو نمايان است.ان چه راكه تازه اتفاق افتاده است،بيان كن .دمنه گفت :شنزبه با فرمادهان لشكر،جتسه هاي خصوصي و محترمانه تشكيل داده و هر كدام از آنها را به نوعي به خدا مايل نموده است (از انها دل جويي كرده است)و گفته كه شير را امتحان كرده ومقدارتوان وقدرت او را معلوم نموده ،تدبير وچاره گري ها ي او را شناخته ام و پي برده ام كه هر يك از آنها، نقص وتباهي كامل وضعفي آشكار وجود دارد

نكات مهم

كافر نعمت:معادل«نمك نشناس،نا سپاس »

غدار : حياه گر ،بي وناه،خائن

كافر نعمت غدار :منظور«شنزبه »

افراط:زياده وري

حرمت:احترام ،گرامي داشت

نفاذ امر :جاري بودن امر و حكم ،نفوذ داشتن

خصايص:جمع(خاصيت)ويژگيها ،خوي ،اثر،طبيعت مخصوص كسي يا چيزي

اورا نظير نفس خويش گردانيد:گاو را هم رديف(هم مرتبه ي) خود قرار دارد

حل:گشودن/ عقد:بستن

حلو عقدامور :كنايه از «اداره ي كارها »

دست كسي را گشاده كردن:كنايه از «ازادي عمل به كسي دادن»

مطلق:ازاد ، رها ،بي قيدو بند

عصيان:سر كشي،نا فرماني

هواي عصيان:اضافه ي تشبيهي(عصيان:مشبه /هوا :مشبه به)

بادخانه:تركيبات اضافه مقلوب.خانه ي باد

از سر او باد خانه اي ساخت:خانه باد؛ محلي كه درآن هواي بسيار جمع شود و باد بسيار از آن بوزد.مراد اين است كه«كله اش پر از باد شد».كنايه از «مغرور،سركش و عصيان گر شدن»

آرايه تشبيه: سر :مشبه/ باد خانه : مشبه به

معني: پادشاه در تكريم و بزرگداشت آن ناسپاس حيله گر(شنزبه)زياده روي نمود و در ارج وحرمت و حكم راني(تنفيذ حكم؛اعتبار داشتن دستور و فرمان)كه از
 ويژگي هاي يك پادشاه است،شنزبه را هم رديف خود قرار داد و در امر و نهي و در اداره ي امور آزادي عمل به او داد تا اين كه در نهايت (شنزبه) مغرور و عصيصان گر و سركش گرديد.

***و چون دمدمه ي دمنه در شير اثر كرد گفت: در اين كار چه بيني؟ جواب داد كه چون خوره در دندان جاي گرفت،از درد او شفا نباشد،مگر به قلع شير گفت: من كاره شده ام مجاورت گاو را .كسي به نزديك او فرستم و اين حال با او

بگويم و اجازت كنم تا هر كجا خواهد برود. دمنه دانست كه اگر اين سخن بر شنزبه ظاهر كند، در حال دروغ و مكر او معلوم شود.

نكات مهم

دمدمه: افسون، مكر، فريب(به معناي«با خشم سخن گفتن»، «شهرت»، «صداي هل»، «گفت و گو» نيز آمده است)

در اين كار چه بيني؟: نظرت چيست

خوره: مرضي كه در بن دندان جاي مي گيرد و ريشه آن را سست مي كند و عاقبت باعث بيرون افتادن دندان از لثه مي گردد = پيوره

قلع: از جا كندن و بيرون آوردن

عبادت« چون خوره در دندان جاي گرفت، از درد او شفا نباشد، مگر به قلع»: تمثيلي براي تفهيم مطلب؛ يعني :«فرد خطا كار را بايد نابود كرد و از او صرف نظر نمود»

كاره: بي ميل، نا خشنود، هم خانواده ي «كريه» و «كراهت»

مجاورت:همسايگي، در جوار و همسايگي كسي بودن، نزديك شدن

من كاره شدم مجاورت گاو را:من از نزديك شدن به گاو كراهت دارم و و اين امر را زشت مي دانم

را (گاو را): حرف اضافه به معني «از»

اجازت: اجازه

اين سخن ظاهر كند: اين سخن رابيان كند، بگويد

در حال:فوراً، همان لحظه

دروغ و مكر او معلوم شود:جمله سه جزئي گذرا به مسند(دروغ: ننهاد/ مكر:معطوف به نهاد/ او: مضاف اليه/ معلوم: مسند)

معني: وقتي كه مكر و افسون دمنه در شير اثر خود را گذاشت،(شير به دمنه گفت)گفت: نظرت در اين مورد چيست؟ (دمنه) پاسخ داد كه هنگامي كه دندان به بيماري خوره مبتلا گردد، درماني براي آن وجود ندارد به غير ازبيرون آوردن آن. شير گفت: من از نزديك شدن به گاو كراهت دارم(اين كار را زشت مي دانم)شخصي را به نزد گاو خواهم فرستاد و جريان را برايش بازگو مي كنم و به او اجازه مي دهم كه هر كجا كه مي خواهدبرود.دمنه فهميد كه اگر شنزبه به اين مطلب پي ببرد فوراً دروغ و فريب او آشكار خواهد شد.

***چون دمنه از اغراي شير بپرداخت و دانست كه به دَم او آتش فتنه از آن خانب بالا

گرفت خواست كه گاو را ببيند و او را هم بر باد نشاند .گفت: شنزبه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمي كنم ؟ شير اجازت كرد. دمنه چون سرافكنده اي اندوه زده به نزديك شنزبه رفت.

نكات مهم

اغرا: تحريك ، بر انگيختن(اهميت املايي دارد)

دم: نفس، مجاز از «سخن»

آتش فتنه: اضافه ي تشبيهي (فتنه : مشبه/ آتش:مشبه به)

آتش فتنه بالا گرفتن: كنايه از «فتنه انگيزي كردن، تاثير فتنه انگيزي ودو به هم زني»

او را: مرجع او/شنزبه

بر باد نشاندن:كنايه از «اغفال،تحريك و گمراه نمودن»

مضمون: مفهوم،موضوع، معني، مطلب

ضمير: باطن انسان، درون دل، انديشه و راز نهفته در دل

تنسم: يعني«نسيم را استنشاق كردن»، نفس كشيدن و مجازا يعني «خبر جستن و اطلاع حاصل كردن»

اجارت كرد:اجازه داد

سر افگنده: كنايه از«شرمگين» ، «خجالت زده»

معني: وقتي كه دمنه شير را تحريك كرد(بر انگيخت) و دانست كه با سخنان تحريك آميز او شير كاملا تحت تاثير قرار گرفته و فتنه انگيزي او ثمر بخش واقع شده است، تصميم گرفت به ديدار گاو برود و او را نيز اغفال و گمراه نمايد.(به شير) گفت: مي خواهم شنزبه را ببينم و از نيت قبلي(انديشه نهاني و باطن) او با خبر شوم. شير به او اجازه داد.دمنه هم چونفردي شرمگين و غم آلود به پيش شنزبه رفت.

***شنزبه ترحيب تمام نمود و گفت: روزهاست تا نديده ام؛ سلامت بوده اي؟ دمنه گفت: چگونه سلامت تواند بود كسي كه مالك نفس خود نباشد. شنزبه گفت:سخن تو دليل مي كند بر آن چه مگر تو را از شير نفرتي و هراسي افتاده است . گفت : آري، لكن نه از جهت خويش و تو مي داني سوابق اتحاد و مقدمات دوستي من با خود . شنزبه گفت:بيار اي دوست مشفق و يار كريم عهد.

نكات مهم

ترحيب: به كسي آفرين و مرحبا گفتن، خوش آمد گويي

چگونه سلامت خواهد بود: استفهام انكاري(نمي توان سلامت بود)

مالك نفس خود نباشد: اختيار زندگي خود را نداشته باشد

دليل مي كند: نشان مي دهد ، بيانگر آن است

نه از جهت خويش: نه براي خودم

سوابق: جمع «سابقه» پيشين، گذشته

مقدمات دوستي: دوستي ديرينه

بيار : بگو، بيان كن

كريم عهد: صفت مركب(كريم + عهد)

كريم عهد: با وفا،كسي كه به عهد و پيمان وفادار باشد

معني: شنزبه به دمنه و مرحبا و خوش آمد گفت و (به او)گفت: كه مدت ها ست كه تو را نديده ام ؛آيا سلامت بوده اي؟ دمنه جواب داد:چگونه مي تواند سالم باشد كسي كه اختيار زندگي اش را نداشته باشد. شنزبه گفت:اين سخنان تو نشان مي دهد كه شايد نفرت و ترسي از شير داشته باشي.(دمنه) پاسخ داد:آري، اما نه براي خودم و تو از سابقه ي اتحاد و دوستي ديرينه ي ميان من با خودت آگاهي .شنزبه گفت:اي رفيق مهربان و اي دوست با وفا بگو(آن چه كه در دل داري).

***دمنه گفت كه از معتمدي شنودم كه شير بر لفظ رانده است كه«شنزبه نيك فربه شده است و بدو حاجتي و ازو فراغتي نيست. و حوش را به گوشت او نيك داشتي خواهم كرد».چون اين بشنودم،بيامدم تا تو را بياگاهانم و حالي به صلاح آن لايق تر كه تدبيري انديشي و بر وجه مسارعت روي به حيلت آري. مگر دفعي دست دهد و خلاصي روي نمايد

نكات مهم

معتمد: فرد مورد اطمينان و اعتماد

بر لفظ رانده است:گفته است: بيان كرده است

نيك: كاملا، بسيار(نقش قيدي دارد)

فربه: چاق (= سمين)

فراغت: آسايش، آسودگي خيال(اهميت املايي دارد)

وححوش: حيوانات وحشي

وحوش را به گوشت او نيك خواهم كرد: با گوشت او براي حيوانات ، مهماني و ضيافت خواهم داد

بياگاهانم:آگاه كنم(گذرا شده ي فعل «بياگاهم»)

حالي: اكنون

صلاح: مصلحت، خير، كارنيك

به صلاح آن لايق تر كه: بهترين و سزاوارترين كار(آن است كه ...)

وجه مسارعت: به سرعت ، با شتاب( هم خانواده ي «سريع» و «سرعت»)

روي به حليت آري: چاره انديشي كني

دفع: دور كردن

دست دهد:منايه از«حاصل شدن»

روي نمايد: كنايه از «اتفاق افتادن»،«حاصل شدن» = دست دادن

معني: دمنه گفت: كه از فرد مطمئني شنيده ام كه شير گفته كه «شنزبه بسيار چاق گشته است و ديگر به او نيازي نيست و آسايش و خدمتي از او حاصل نمي گردد. با گوشت او براي حيوانات ،مهماني و ضيافتي ترتيب خواهم داد». (من) وقتي اين سخنان را شنيدم،آمدم تا تو را از اين ماجرا آگاه كنم و اكنون (به نظر من) بهترين كار آن است كه تو فكر كني و به سرعت چاره اي بينديشي ،شايد بتواني (اين بلا را از خود) دفع و دور نمايي و خلاص گرداني(نجات يابي).

***چون شنزبه حديث دمنه بشنود و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد، گفت: واجب نكند كه شير بر من غدر انديشيد كه از من خيانتي ظاهر نشدع است؛ لكن به دروغ او را بر من آغاليده باشند و در خدمت او طايفه اي نابكارند ، همه در بد كرداري استاد و در خيانت و دراز دستي چيره و دلير.

نكات مهم

حديث: سخن

عهود: جمع«عهد» ، پيمان / مواثيق: جمع«ميثاق»،پيمان ها = عهود

پيش خاطر آورد: به ياد آورد

واجب نكند:ممكن نيست

غدر: خيانت ، بي وفايي، نقض عهد (هم خانواده «غدار» (اهميت املايي دارد)، [قدر: ارزش]

 آغاليدن: كسي را بر ضد ديگري بر انگيختن

نا بكار: بدكار، بد كردار

دراز دستي: كنايه از «تجاوز، گستاخي»

چيره: غالب،برتر

معني: وقتي كه شنزبه سخنان دمنه را شنيد و عهد و پيمان وميثاق شير را به ياد آورد، گفت: ممكن نيست كه شير نسبت به من بي وفايي كند زيرا من به او خيانتي نكرده ام؛ليكن به دروغ او را (نسبت به من) تحريك نموده اند و در خدمت او گروهي بدكار هستند كه در بدكرداري ماهر و در خيانت ورزي و گستاخي ،چيره، غالب و بي باك مي باشند.

***دمنه شادمان و تازه روي به نزديك كليله رفت. كليله گفت: كار كجا رساندي؟گفت: فراغ هر چه شاهد تر و زيبا تر روي مي نمايد.پس هردو به نزديك شير رفتند. اتفاق    را گاو با ايشان برابر برسيد.چون شير او را بديد،راست ايستاد و مي غريد و دُم چون مار مي پيچانيد.

نكات مهم

تازه روي: كنايه از« خوشحال»

فراغ: آسايش، آسودگي خاطر(اهميت املايي دارد)[فراق: جدايي و دوري]

شاهدتر: زيباتر

روي نمودن فراغ: كنايه از«به مقصود و آرزو رسيدن»

اتفاق را: اتفاقاً ، از قضا

گاو با ايشان برابر رسيد: گاو همزمان با دمنه به حضضور شير رسيد، در يك زمان با همديگر رسيدند

او را بديد: مرجع«او».شنزبه (گاو)

دم چون مار مي پيچانيد: تشبه( دم:مشبه / چون:ادات تشبه/ مار: مشبه به/ مي پيچانيد: وجه شبه)

مي پيچانيد:گذرا شده ي فعل «مي پيچيد»

معني: دمنه شاد و خوشحال به نزد كليله رفت. كليله(به دمنه) گفت: كه كار راغ به كجا رساندي(چه كار كردي؟) (دمنه) پاسخ داد: آسايش(پيروزي) هر چه زيباتر و كامل تر به ما روي نموده است(پيروز شده ايم و به مقصود و آرزويمان رسيده ايم.) پس هر دو (كليله و دمنه)به نزد شير رفتند. اتفاقا گاو نيز هم زمان با آن ها به حضور شير رسيد. و قتي كه شير، شنزبه را ديد، راست ايستاد و غرش مي كرد و دمش را چون مار حركت مي داد.

***شنزبه دانست كه قصد او دارد و با خود گفت: خدمتكار سلطان در خوف و حيرت هم چون هم خانه ي مار و هم خوابه ي شير است كه اگر چه مار خفته و شير نهفته باشد ،آخر اين سر برآرد و آن دهان بگشايد.

نكات مهم

قصد او دارد: قصد كشتن گاو را دارد

خوف: ترس و هراس

هم خوابه: هم بستر

 هم خانه ي مار و هم خوابه ي شير بودن: كنايه از«در معرض خطر و نابودي قرار داشتن»

اَجر:سرانجام، عاقبت/ مرجع«اين»: مار/ مرجع«آن»: شير

سر برآوردن: در اينجا كنايه از« نيش زدن»؛ دهان گشادن:كنايه از «خوردن» و «كشتن و نابودي»

عبارت«خدمتكار سلطان در خوف ... دهان بگشايد»: «تمثيل» است براي اين مطلب كه«در خدمت سلطان بودن همواره خطرناك است و بيم كشته شدن وجود دارد.»

عبارت پاياني داراي آرايه ي «الف و نشر» است( مار خفته : لف 1 / شير نهفته: لف 2 // اين سر برآرد: نشر1 / آن دهان بگشايد: نشر 2)

سجع     خفته و نهفته       

             آرد و بگشايد

 

معني: شنزبه فهميد كه شير قصد كشتن او را دارد و با خود گفت: كه خدمتكار سلطان در حالت ترس و سرگرداني همانند آن است كه با مار و شير هم منزل وهم نشين گردد كه هر چند مار خوابيده و شير پنهان باشد ، عاقبت،مار بيدارمي شود و نيش خود را خواهد زد و شير نيز آشكار مي گردد و او را مي كشد.(در خدمت سلطان بودن خطرناك است و عاقبتش ناودي)

***اين مي انديشيد و جنگ را مي ساخت. چون شير تشمر مشاهدت كرد، برون جست و هر دو جنگ آغاز نهادند وخون از جانبين روان گشت . كليله آن بديد و روي به دمنه آورد و گفت:

نكات مهم

اين مي انديشيد و جنگ را مي ساخت) :شنزبه) در اين باره مي انديشيد و خود را براي جنگ آماده مي كرد

تشمر: در اصل به معني «دامن به كمر زدن»است ولي در اينجا ،يعني«خويش را براي كاري آماده ساختن» به كار رفته است

تشمر او مشاهدت كرد: آمادگي گاو را براي جنگ و مبارزه مشاهده كرد

برون جست:بيرون پريد /جانبين:دو طرف

معني )شنزبه)در اين باره مي انديشد و خود را براي جنگ اماده مي كند .وقتي كه شير امادگي گاو را براي مبارزه مشاهده نمود ،بيرون پريدو هر دو جنگ را اغاز كردند به طوري كه خون از بدن هر دوي انها جاري گشت ،كليله وقتي آن صحنه را ديدخطاب به به دمنه گفت:  

            باران دو صدساله فرو ننشاند                 اين گرد بلا را كه تو انگيخته اي

نكات مهم

وزن عروضي:مفعول مفاعيل فعل( = مستفعل مستفعل مستفعل فع) / بحر عروضي : هزج مثمن اخرب مكفوف مجبوب

دو صد ساله :دويست ساله (صفت مشتق ـ مركب، دو + صد + سال+ ه)

فرو ننشاند:فعل پيشوندي؛گذرا شده ي فعل «فرو ننشيند»

گرد بلا:اضافه ي تشبيهي (بلا: مشبه/ گرد: مشبه به)

گرد بلا انگيختن: كنايه از «فتنه و بلا به پا كردن»/ گرد فرونشاندن: كنايه از«ايجاد آرامش»، «دور كردن فتنه و بلا»

مرجع «تو»: دمنه

بيت داراي «اغراق» است

معني بيت: اين بلا و فتنه ا يكه تو بر پا كرده اي ، همانند گرد و غبار فراواني است كه دويست سال بارش پياپي باران نيز فرو نمي نشيند(اين فتنه ادامه دار است و چه بسا دامان تو را نيز بگيرد).

*** بنگر اي نادان ، در وخامت عواقب حيلت خويش .دمنه گفت: عاقبت وخيم كدام است؟ كليله گفت: رنج نفس شير و سمت نقض عهد و هلاك گاو و هدر شدن خون او.

                                          نكات مهم

نادان:منظور.دمنه

وخامت: وخيم بودن،سختي، ناسازگاري،ناگواري

عواقب: جمع«عاقبت»،سرانجام نتيجه

وخامت عواقب حيلت خويش:واج آرايي؛تكرار مصوت« ـِ »

وخيم: ناگوار/ وخيم و وخامت: آرايه اشتقاق

عاقبت ناگوار كدام است؟: استفهام انكاري

رنج نفس شير: رنجيده خطر شدن شير/ سمت: علامت ، نشانه

سمت نقص عهد:نشانه پيمان شكني/ هدر شدن: تباهي ، نابودي ،بر باد رفتن، ضايع گشتن/ خون: مجاز از «جان»

معني : اي نادان (دمنه) به ناگواري نتيجه (عاقبت) حيله خود بنگر. دمنه گفت: عاقبت ناگوار كدام است؟ كليله پاسخ داد: رنجيده خاطر شدن شير،نشانه ي پيمان شكني، كشته شدن گاو وتباهي او.

                                        

 

 

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 0:1 ] [ عین الله اسدی گرجی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ جهت ارتباط بیشتر با فرهیختگان و اندیشمندان این مرز و بوم دانش خیز طراحی شده است وطرح نکات و موضوعات مختلف بنا بر "جز این است و غیر از این نیست " نمی باشد .خواهشمند است پیشنهادها و نظرات گرانقدر خود را در راستای بهبود روند اموزش دریغ نفرمایید. در ضمن هر گونه تبادل اطلاعات از این وبلاگ جهت پیشبرد و تسهیل اهداف آموزشی آزاد است.
باران باش و ببار ، مپرس کاسه ی خالی از آن کیست ، آمده ایم تا با زندگی کردن خود را قیمتی کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم .
موضوعات وب
امکانات وب

Online User
  • کارت شارژ
  • بک لینک فا